تبليغاتX
عاشقانه ، love

عاشقانه ، love

از دوستت دارم ها ...

امشب بد دل تنگت بودم ، خواستم باهات حرف بزنم دیدم چیزی برای گفتن ندارم، واسه همین این متن رو برات نوشتم

در هر شعری

یکی دل تنگ می شود

تو آن آدم ِ دل تنگ باش

 وگرنه باید بروی

 تا بهانه ی شعری باشی

لذّت سیگاری

 دلیل قطره ی اشکی

 مثلا. آدمی خیالی، با همین کارکردهای مختصر


دوست دارم


نوشته شده توسط خالد در جمعه 1390/09/04 ساعت | لینک ثابت |

از این به بعد اینجا باهات حرف میزنم

نمیدونم هنوز میای اینجا یا نه 

از درسات دیگه چیزی نمونده 

گاهی ازم یه سراغی میگیری و تا میام حرف بزنم میری 

خیلی حرفای به قول خودت تکراری باهات دارم 

امشب اومدم اینجا تا بهت بگم ، دلم یه دنیا برات تنگ شده 

تصمیم گرفتم از این به بعد اینجا باهات حرف بزنم

وقتی اینجا حرف میزنم دیگه نگران بای گفتنت نیستم ، چون خودمم و خودم 

اومده بودی اما بی خبر ....

لابد فک کردی هر جا بری میام دنبالت که به زور خودمو آویزونت کنم ، نه ؟

بگذریم 

همه اینا بهونه بود که بهت بگم 

هنوزم دوستت دارم


میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم تا که در ان نقطه ی دور شست و شویش دهم از لکه ی عشق

شست و شویش دهم از رنگ گناه

زاین همه خواهش بیجاه و تباه 

میبرم تا زتو دورش سازم 

زتو ای جلوه امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد میرقصد اشک

اه بگذار بگریزم.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خالد در دوشنبه 1390/08/23 ساعت | لینک ثابت |

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود..."سرگذشت حسین پناهی از زبان خودش"

حرمت نگه دار دلم             گلم                   که این اشک خون بهای عمر رفته ی من است

میراث من

نه به قید قرعه                 نه به حکم یک عرف              یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون

کتیبه خوان خطوط قبایل دور

این، این سرگذشت کودکیست                    که به سر انگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است

هر شب گرسنه می خوابیذ

چند و چرا نمی شناخت دلش

گرسنگی شرط بقاء بود به آئین قبیله مهربانش

حسین پناهی

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که می گریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آواز می خواند ریاضیات را

در سمفونی جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا چارتا   چار چارتا ....

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت

با بوی کنده بدسوز و عرق های کهنه

... این اشک خونبهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و محسورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادریم را

گهواره را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی ، سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و می رفتم

تا بدانم تا بدانم تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

 از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم می کردند

سند زده ام یک جا

همه را

به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون

که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس ، آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

براین مقصود بی مقصد

کفایت می کرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود ، نبود ؟

پس دل گره زده ام به اندیشه ای

که آویشن را می سرود ...

.

.

.

به کفر من نترس

نترس کافر نمی شوم هرگز

زیرا به ( نمی دانم های ) خود ایمان دارم

انسان و بی تضاد ؟

خمره های منقوش در حجره های میراث

عرفان لایت با طعم نعناع

شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند!

پس ادامه می دهم

سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود

با این همه

تو گویی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود

چون آن درخت که زیر باران ایستاده است

.

.

.

حراج کردم همه راز هایم را یک جا

دلقک شدم

با دماغ پینوکیو

و بوته گونی به جای موهایم

آری گلم                دلم                       حرمت نگه دار

که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند ؟ و تا کی !

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم

دلم

ورق بزن مرا

به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند

با سلام

و عطر آویشن.

حسین پناهی

به یاد حسین پناهی

هنرمند شاعر و بازیگر بسیار خاکی و وارسته

روحش شاد

 


نوشته شده توسط خالد در یکشنبه 1390/02/18 ساعت | لینک ثابت |

برای قدیمی که زخمش تازه شده


نوشته شده توسط خالد در پنجشنبه 1389/11/28 ساعت | لینک ثابت |

نمیری از یاد...

 

نمیری از یاد

 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق


یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
ت

ویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بـه خـدا نـمـیـــــــــــــــــــــــــری از یاد


نوشته شده توسط خالد در پنجشنبه 1389/11/07 ساعت | لینک ثابت |

تولد

امروز روز تولدمه

چیز خاصی واسه گفتن ندارم

فقط خواستم یه وقت یادم نره که کی تولدم بوده

.

.

.

.

.


نوشته شده توسط خالد در پنجشنبه 1389/10/30 ساعت | لینک ثابت |
"http://www.ehda.ir">